امان از دلتنگيها

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٧

شاید تپشی دوباره......

 

در سرزمین افسانه هایم. در هند. آنجا که مردمان تا بی نهایت اندوه ، خسته و دلزده در انتظار فردایی هستند که نویدبخش هیچ بهاری نیست...

در تنهایی و غربت این دیار عجیب، تنها موهبتی که نصیبم شد فرصتی تازه بود برای رجعت به درون و آنچه که دردآشنایان بازگشت به خویشتن نامش نهاده اند.

فرصتی بود برای خلوت با دل که دیرگاهی است فراموشش کرده ام و به کنج عزلتش فرستاده ام. دوباره صدای تپش آن را می شنوم که چگونه بی تاب خود را به چهارچوب سینه می کوبد تا مگر مفری برای رهایی بیابد.... من اما چونان زندانبانی بدخلق محکم ایستاده ام تا این زندانی پریشان را مجالی برای پرواز نباشد که اگر چنین کند دیگر نمی توانم  به مامن سینه بازگردانمش.

آرام بگیر ای روح پرتلاطم و طغیانگر

آرام بگیر و باز هم به غربت تنهایی ات پناه ببر که در این دنیای صنعتی ویرانگر ، فرصتی برای تپیدن دوباره نیست..... آرام بگیر ای گوشه نشین معبد دلتنگی. آرام بگیر..... 


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


یکشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٦

کلامی از سر دلتنگی !!! نه از منتهای عصبانيت

سلام

می دانم که شعری که می نویسم نه از نظر وزنی درست است و نه از لحاظ اصول شعری

ولی این را می نویسم چون خیلی عصبانی هستم و این چند خط را در منتهای عصبانیت سروده ام و به راستی از بطن وجودم برخاسته . می نویسم شاید با نوشتنش کمی تسکین پیدا کنم.

گفته بودم عشق بعد از مدتی کم می شود

میهمان خانه ی دل درد و ماتم می شود

آن همه شوق و تلاطم شور و مستی خاطره

با گذشت روزها آه دمادم می شود

گفته بودم درد هجران نیز عادت می شود

روزهای عشق مملو از کسالت می شود

آن کلام گرم و آن جانم عزیزم های ما

با گذشت روزها تیغ ملامت می شود....


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

پیچش

ديشب از آمدن سخن گفتی

با من  از ميل تن به تن گفتی

از دل تنگ و از غم دوری

ديشب از شوق پر زدن گفتی

آتشی در دلم زبانه کشيد

دل دگرباره عاشقانه تپيد

ياد چشمان مستت افتادم

خون گرمی به زير گونه دويد

حال من بی قرار و بی تابم..

تا سحر لحظه ای نمی خوابم...

تشنه پيچشم به ساقه تو

گل نيلوفری به مردابم


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٥

 

اين نـــــامه را به نام تـــو آغـــــــاز می کنم
 با تـــــو حکايت دل خـــود بـــــاز می کنــم
 از عشــــق می نويسم از اين سرسپردگـی
 از قصــــــه ارادت و تسليــــــم و بنـــدگـی
 از قصـــه مذاب شـــــدن محــــو تــو شـــدن
 از داستــــان تـازگــــــی هـــر روز نو  شـدن
 از حـس گـرم عشــــق از اين کيميـــای ناب
 از جاده های شــــوق از اين شـــور و التهاب
 از لحظه ای که آهـــوی دل از کمنــــد رست
 از آن دمی که عشق تو در لوح جان نشست
 از بوسه ات که بـــر لب من مانــده يــــادگار
 از لـــــــذت گنــــــــاه از آن روز مانــدگار
 هرگـــــز چنين تبـــــاه شـــدن در سرت نبود
 اينـــــــگونه سربــــــراه شدن بـــــاورت نبود
 من مستــــــم و خراب بگو تو چه می کنی؟
 مخمـــور اين شــــراب بگو تو چه می کنی؟
 دلتنــــــگ روزگار به هجــــــران تو دچــار
 بيتاب و بی شکــــيب هراســـان و بيقـــــرار
 اينســـــان که غرقـــــه ام به کران خيــال تو
 ترســم بميـــــرم و نرســــم بر وصــــــال تو
 لب تشنــــــه ام ببــــــار و مرا تــــازگی بده
 جان بـــر لبـــــــــم رسيد بيا زنــــــدگی بده


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٥

هميشه ماندگار

آمدی چون نسيم! و ماندگار شدی چونان تخت جمشيد ماندنی که از گذر هزاره ها گذشت و جاويد و استوار برتارک اين آسمان درخشيد. تو هم ماندی. ماندی و خانه کردی در اين دل تنها. گويی سالهاست که می شناسمت. گويی حتی به گاه کودکی هايم نيز گريه ام از سر بی قراری نبودن تو بود. خانه کردی در سرای دلم که سالها منتظر آمدن پرستويی بود که در هيچ بهاری به آشيانش برنگشت به جز آن بهار ماندنی!!!بهاری که در دفتر دلم باشکوه ترين فصل عمرم را يادآور می شود.

چه خسته بودم من و چه پرشکيب بودی تو که چونان درخت تنومندی تکيه گاهم شدی. سايه بر سرم انداختی تا به هرم آفتاب بی کسی تن آزرده نشوم.پرستوی آشيان دلم شدی و برايم پيامها آوردی از سرزمينهای دور. آنجا که باران عشق خشکی کوير دلها را سبزينه کرده بود. آنجا که حرمت عشق را نگه می داشتند. برايم قصه ها گفتی از آبروی عشق و از التزام صداقت .

 همسفرت شدم و رفيق رهت. پا به پايت آمدم تا از ميعادگاه پروانه ها گذشتيم. آنجا که کبوتران در گوش هم زمزمه عشق سر داده بودند و ترنم محبت همه جا را لطيف کرده بود. تا به منزلگاه موعود رسيديم. آنجا که ديگر من تو بودم و تو من . خانه ای ساختيم. با حصاری از پرند و ابريشم. خلوتی آراستيم شايسته شب نشينيهای تنهايی مان. آنجا که بي هم و با ياد هم اشک ها ريختيم و دلتنگی ها کردیم.

اينک که دوباره تمامت تنهايی من در من بيداد می کند و تو را می طلبد بيا تا گذری داشته باشيم به ميعادگاهمان.خستگی هايم را دژی محکم بايد تا بر آن تکيه کنم و دمی بياسايم از اين همه رنج بی کسی. پناهت را از من دريغ مکن ای که شانه ای استواری برای تمام بغضهای من. ........


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥

يادرآور قشنگ ترين لحظه منی

در زيــر ســــــــايه روشــن مهتـــــاب نيلرنگ

در چـــــارســـوق گنبــــد دوار هفت رنــــــگ

 

در ســـــايه ســـار دنج درختـــــــان پرغــــرور

در زيــر روشــنايی خورشيـد و عشـــق و نور

 

هر جا که مـی روم همه جا گفتــگوی توست

دل سرخوش از خيال تو و عطر و بوی توست

 

هر لحــــظه ای به ياد تـــو و مهــــر تــو قرين

جـــان با تو آشنــــــا و دلــــت با دلــم عجـين

 

تــــــو ذوق کــــــودکانـه پـــــــــرواز در منــی

تـــــو شـــــــوق عاشقــــــــانه آواز در منــی

 

بــس روزهــــا حـــــکايت دل با تـــــو گفته ام

بسيـــــــار شب که از غــم عشقت نخفته ام

 

با تـــــو طراوت و غــزل و ياس و شبنم است

بــــی تــــــو هوای کوچه ما غرق ماتم است

 

در لحــــــــظه های بی کسی و درد، مأمنی

يـــــــادآور قشنــــــــــگترين لحظــــه منـــی

 


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥

 

و من در خواب اين را ديده بودم

تو روزی باز مي آيي

حضورت گرم و رؤيايي

و عشقت همچو عشق باستان، پاک و اهورايي

کلامت شعر و موسيقي

لطيف و دلکش و موزون

نگاهت وسعت دريا

عميق و سرکش و محزون

وجودت باور بودن    پناهت جای آسودن

صدايت خوشترين آواز      طنيني گرم و دل پرداز

تو مي آيي

برايم شبنم و گل هديه مي آری

و قلبت را به رسم دوستي                چون يادگاری     نزد من جا مي گذاری

تو مي آيي

من اين را خوب مي دانم

و مي دانم که مي ماني

و مي بينم

که از عشقت چنان مجنون و سرمستم

که فارغ از همه دنيا

به گرماي نفسهای تو دل بستم

وزين انديشه سرشارم

که من!! ليلاي تو هستم

تو مي آيي

من اين را خوب مي دانم

و من در خواب اين را ديده بودم

 


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥

 

تهران سه روز است ميزبان بارانی شده که آسمان سخاوتمندانه در اين گرمای
نفس گير تقديم زمين می کند تا مراتب عشق و ارادت خود به اين معشوق
هميشگی اش را يادآور باشد.

باران که می آيد دل هميشه منتظر من باز هوای شنيدن می کند. شنيدن صدای قدمهايی که دير زمانی است بر سنگفرش خانه مان ننشسته است. وقتی صدای قطرات باران را می شنوم گوش تيز می کنم شايد از عزيزی برايم خبر بياورند که زمانی زير همين قطرات خاطره ساز با او قدم زدم و خنديدم و گريستم.

ای کاش اين قطره ها امروز برايم قاصدی می شدند از او که ديرگاهی است نديدمش اما انگار هميشه هست و هميشه اينجاست.

ديرزمانی است عشق را در پستوی خانه ام نهان کرده ام . هر از گاهی از لای چارچوب در نگاهی به آن می اندازم که ببينم هنوز هست!! و می بينم آرام نشسته و دارد مرا می نگرد. مظلومانه و معصومانه. عشق هميشه مظلوم بوده.... به قول احمد عزيزی عشق می آيد که بر دارش کنند..... نگاهی به من می اندازد و با زبان بی زبانی شماتتم می کند. ملامتم می کند که چرا او را اينچنين گوشه نشين کرده ام ولی مگر کاری غير از اين از من ساخته بود و هست؟ هر کس که نداند تو عزيزدل که می دانی تاوان دادن چقدر سخت است.... و من هنوز کمر راست نکرده ام از ضربه ای که پشتم را خم کرد. اما وقتی باران می آيد دوباره هوای تو را می کنم. تو را که خداوند به تنهايی ام دل سوزاند و دست و دلبازانه تقديمم کرد. ای کاش هميشه برايم بمانی ... حتی اگر در پستوی خانه!!! ولی بمانی......

 


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥

 

سلام به بهار و بارون و طراوت و زندگی

سلام به شکوفه و آفتاب و طعم گس گيلاس کال

امروز بعد از حدود نزديک به دو سال دوباره آمده ام تا تجديد پيمان کنم با درخت و گل و آيينه. آمده ام تا دوباره از دل بنويسم و از زندگی.

دو سال بود که در حصار ماشينی اين دنيای غريب اسير شده بودم ولی حالا احساس می کنم دوباره می توانم نفس بکشم و با هر نفسم تعداد بال زدن های پروانه ها را شماره کنم.

با ورود دوباره به دنيای ادبيات و مروری بر وبلاگهای ادبی دوستان مثل سيامک و برتيبا شوق دوباره نوشتن در من زنده شد. و می بينم چه ظلمی به خود کرده بودم در اين دو سال.

دوباره دلم هوای نوشتن دارد. نوشتن از راز گل سرخ. نوشتن از صدای سنجاقک. نوشتن از نرم دويدن آهوی وحشی. نوشتن از هزاران هزار زيبايی ديگر.

دلم ميخواهد بنويسم و حس کنم دوباره وزن ياسهای رازقی را که دوستان مهربانم نثارم می کنند. دلم می خواهد گرمای دست خوبانم را دوباره لمس کنم و يادم بيفتد که در اين دنيای وانفسا تنها نيستم.

با من بمانيد ای آشنايان شمع و شراب و شب


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۳

 

دلتنگی بيداد می کند.

عقربه ها می دوند. تقويم ورق می خورد. روزها از پی هم می آيند و می روند، من اما همچنان بيتاب و دلتنگ در انتظار نسيمم. نسيمی که يادآور بوی خوش حضور باشد.

دوباره زمهرير تنهايی استخوانهايم را منجمد کرده. خورشيد برايم ارمغان بخش گرمی نيست.  دلم گرما را جور ديگر معنا کرده است.

با يادش و خيالش دلخوشم که وفادارانه به گاه غربت و بيکسی پناهم بوده اند.

گلاب خاطره پاشيد، عطر تو پيچيد

دل از هجوم خيالت به سينه می کوبيد

چنان به هرم نگاه تو عادتش شده بود

که بی پناه و غريب از ديار ما کوچيد

 


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


سه‌شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸۳

 

سلام . سلام . سلام

بالاخره وقت کردم بيام اينجا. بالاخره توانستم خودم را از چنگال دود و صنعت و ماشين و روزمرگی خلاص کنم و يک سری به عالم عشق و ادب و عرفان و  خيال بزنم. خوب اين هم از مزايای مدرنيته است که آدم می تونه در دو دنيای متفاوت سير کنه. حالا که اينجام احساس ميکنم حالم خيلی بهتره. اصلا آدم وقتی از فضای زندگی ماشينی مياد بيرون، انگار يک نفس دوبار ميکشه. نفسی که به جای اکسيژن، مهربونی و عشق استنشاق ميکنه. اونوقت اين دو تا عنصر آزاد در فضا !!! که هم بو دارند و هم رنگ و هم خاصيت، ولی در جدول مندليف پيدا نمی شوند، ريه های آدم را پر ميکنند از حس خوب بودن و اونوقت است که ياد سهراب می افتی: من دلم می خواهد ، بدوم تا ته دشت ، بروم تا سرکوه، دورها آوايی است که مرا می خواند....

امروز اومده بودم که ادبی بنويسم. ولی نمی دونم چرا قلم باهام کنار نمياد. همينجوری پشت سر هم اين کلمات را رديف ميکنه و بعد به من دهن کجی ميکنه که يعنی ببين چقدر حرف نگفته تو دلت بود... منم هيچی بهش نميگم. بچه است ديگه. بعد اين ۵ ماه آمده چشمش افتاده به يک کاغذ ، هی ميخواد سبکسری کنه و خودی نشون بده.

دلم برای نوشتن تنگ شده و از همه مهمتر دلم برای از تو نوشتن تنگ شده. از تويی که در تمام اين مدت تارک دنيا شدن من، کنارم بودی و تحملم کردی. دلداری ام دادی. حمايتم کردی. سنگ صبورم بودی. همراهی ام کردی. و هيچ نگفتی...

دلم ميخواد دوباره شروع کنم به نوشتن از تو ، به نوشتن از عشق و احساس. انگار يک دنيا فرياد عاشقانه تو دلم انبار شده. اما امروز نميشه. امروز اگه مجال را به دل بدم  اونقدر حرف داره که همه فضای وبلاگم را پر ميکنه.

شرح پريشانی ها بماند برای بعد. يک دو بيتی برايت می نويسم که می دانی هرچه می نويسم برای تو، به خاطر تو و به ياد توست.

گفتم به انتظار تو ماهم چو سال شد

با تو بهار عشق، پر از شور و حال شد

گفتی که راه سخت و پر از سنگلاخ بود

با اين وجود، قصه ما بی زوال شد

 

 

 


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


دوشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٢

 

به تاريخ آخرين نوشته ام که نگاه کردم ، خودم شرمسار شدم. آخه اين همه مدت گذشته باشه و انسان دست به قلم و کاغذ نبره؟ اين همه وقت بگذره و دلش نخواد خطی از سر دلتنگی بنويسه؟ واقعا که.... خلاصه اين بار بدجوری بی معرفتی کرديم در حق اين فضای خاطره انگيز و روحبخش و قدر ندانستم اين امکان جادويی وبلاگ نويسی را . اميدوارم آخرين باری باشه که چنين جفايی را در حق خودم و دلم و قلمم جاری می کنم.

و اما يک چند خطی نوشتيم از روی بی تابی که هميشگی شده و چند خط هم نوشتيم از روی دلتنگی که ديگه حکايت موندگار دلمه. شايد نشه اسمش را شعر گذاشت ولی شايد بشه گفت : حرفی از جنس گلبرگ . نميشه؟

ای رفيق ناشکيبی های من

تک چراغ روشن شبهای من

آمدی ناخوانده مهمانم شدی

خانه کردی در دل تنهای من

چند گاهی مهر من در قلب تو

مدتی آغوش تو ماوای من

هم خدای قلب تنهايم شدی

هم اميد نااميدی های من

روز و شب در فکر تو، در ياد تو

تو شدی انديشه و سودای من

من همه در فکر امروز و کنون

تو همه انديشه ات فردای من

با من و در من بمان ای نازنين

بی تو زندان می شود دنيای من

از همينک چشم در راه توام

تا بيايی ، مرد روياهای من......

              * * *

ديشب از آمدن سخن گفتی

با من  از ميل تن به تن گفتی

از دل تنگ و از غم دوری

ديشب از شوق پر زدن گفتی

آتشی در دلم زبانه کشيد

دل دگرباره عاشقانه تپيد

ياد چشمان مستت افتادم

خون گرمی به زير گونه دويد

حال من بی قرار و بی تابم..

تا سحر لحظه ای نمی خوابم...

تشنه پيچشم به ساقه تو

گل نيلوفری به مردابم


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٢

 

چقدررررررررررررررررررر خسته ام.

حتی خسته تر از دوشنبه ۱۷ شهريور که همينجا نوشتم: (گويی خستگی قرنها را بر دوش دارم......)

آن روز تنها نبودم و امروز هستم. تنهای تنها

همه چيز را می توانستم پيش بينی کنم به جز بی پشت و پناهی را. تکيه دادم و ديدم که تکيه گاهی پشت سرم نيست. افتادم و ديدم که دستی نيست تا مرا بگيرد و رهايم کند از رنج سقوط.

شکستن را تنها تجربه کردم. در غربت و بيگانگی.

گفتم ای کاش روزی نيايد که به نبودنش عادت کنم. روزی نباشد که نداشتنش را باور کنم. ولی گويا روزها برای آمدن از ما اجازه نمی گيرند. بی رحمانه می آيند تا ياداورمان شوند که چقدر حقيريم و ناچيز.

 چه روزهای خوشی بود آن روزها... روزهايی که ديگر تکرار نمی شوند. زمان هرگز باز نمی گردد.

 می گويد آن روزها اشتباه کرده ايم. می گويد آن روزها بی منطق بوديم. می گويد عشق اينقدرها هم بی پروا نيست!!!! شايد حق با او باشد. ولی من احساس می کنم ديگر به انتها رسيده ام. بغضی را ميزبانم که لجوجانه رهايم نمی کند.

ای کاش عشق را جور ديگر معنا کرده بودم...

سردم است: بی تن پوشی از عشق...

من  در اين زمهرير کشنده بی مهری چگونه ماندن را تاب بياورم؟؟

ای کاش مهر را جور ديگر معنا کرده بودم...

 


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


چهارشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٢

 

وادی عشق سراسر فراز و نشيب است. در لحظه لحظه اش ذوب می شوی و دوباره چون فولاد آبديده محکم و استوار جان می گيری تا مقاومتی جديد را تجربه کنی.

اينک گاه آزمونی ديگر رسيده. آزمونی سخت برای سنجش عيار آنچه عشق آشنايان ماندن و ايستادنش خوانده اند. تمرين می کنم سر خم نکردن را.

تندباد حادثه در پيش است. نبض آينه ها کوفتن آغاز کرده . گوش که می خوابانم نعره شيران غرنده و درنده را می شنوم. من اما آرامم و برجا !!

اندوخته هايم اندک اما ارزشمندند. شايد آنها را از من بگيرند. شايد مجبور شوم بسياری از داشته هايم را از دست بدهم. شايد تاوانی صعب در انتظارم باشد، من اما باکم نيست که ارزشمندترين اندوخته دنيا را هنوز در کوله بارم دارم.

بی هراسی از شکستن ايستاده ام . می دانم که اگر در اين تندباد حادثه ساقه باريک وجودم بشکند، با ريشه های اصيل و جاندار وجود تو دوباره جان می گيرم و سربرمی آورم که سبز هميشه سبز است هرچند خزان کوتاه رخش را به زردی بکشاند.

صدای رعد و برق می آيد. آسمان سر ناسازگاری گذاشته. باران که آغاز شد، دو راه می ماند. يا بايد بمانی و خيس شوی و سرما را به جان بخري، ولی طراوتش را در ذره ذره وجودت لمس کنی؛   يا بايد بروی و دنبال پناهگاهی بگردی که خشک و ايمن بماني، اما در حسرت چشيدن قطره ای از آن همه زلالی.

من اما می مانم. می مانم تا زير باران ، پای بکوبم و صدای برخورد کفشهايم را با آن همه زلالی جاری بشنوم.

همراهی ات بی شک برايم بالاترين ارمغانهاست ، ولی اگر نمانی ؛نمی رنجم که من خودخواسته دچار شدم و می دانستم که آسمان زندگی ام هميشه آفتابی نخواهد بود.

من زورقی شکسته ام ، اما هنوز طلايی

طوفان حريف من نيست، وقتی تو ناخدايی....


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢

 

دلت گرفته بود !! از بدفهمی های همراهان و ناسپاسی های ياران... در اوج غربتت غمگين و بی صدا می گريستی . فروغ را در لابلای پلکهايت بيهوده به جستجو نشسته بودم.

از دور شاهد بودم که چگونه خاموشی را چاره دردهای نگفتنی يافتی و فراموشی را التيام زخمهای به جا مانده از سوءتفاهمات. کاری از من ساخته نبود  جز آنکه همچنان در چارچوب نگاهت بمانم تا شايد کورسويی باشم برای اينکه آسمان شبت سراسر  تاريکی نباشد.

اکنون اما برق اميد را در روزنه نگاهت می بينم و شادم از شاد شدن دوباره ات.

لحظه هايت سرشار از سبزی و طراوت باد


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

 

پاييز که می آيد ، ياد روزهای مدرسه می افتم.

روزهای انتظار و زمزمه های زير لب: روزی از راه کسی می آيد.... که به تو مهر و وفای ابدی خواهد  داد....

و او بالاخره آمد. و ماند.

آمدنش چون وزش نسيم بود و ماندگاری اش به قدمت اسطوره های تاريخی يونان.

بودنش برکت آورد به سفره بی بضاعت تنهايی هايم و وجودش قبله گاهی شد برای سجده های شبانه ام. تبسم را به من آموخت و لذت زندگی را.

چه خسته بودم من و چه پرشکيب بود او!!

اينک که به ياد آن روزها ، مرور ميکنم خاطرات گذشته را، حس ميکنم بهاری که عشقش برايم به ارمغان آورد، فصل جاودانه سالهای عمر من شده است. حتی برگريزان پاييزی هم برايم يادآور روزهايی است که شانه به شانه هم به صدای خش خش برگها گوش می کرديم.

او هماره و هميشه زندگی من شده است...


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


دوشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٢

 

گويی خستگی قرنها را بر دوش دارم. من از کشاکش يک مبارزه بيرون آمدم. زخمی ِ تير تهمت و ملامت!!

تعبير روياهايم را کابوسی به تلخی کشانده. با خود می گويم معبد عشق قربانی می خواهد. مگر می توان عاشق بود و در تندباد حادثه به دنبال سرپناهی امن برای آسودگيها گشت؟

 

 در من و با من بمان.........

 


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


یکشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٢

 

می نويسم به اميدی که تو خوانی  ورنه

آخرين مصرع من قافيه اش مردن بود....

 

اين روزها کار ما شده اشک و آه. از دوستی شنيدم که می گفت عشق نفرين شده است. نمی دانم اين حرف صحت دارد يا نه ؟ اين چند خط  يادگار تلخی روزهايی است که به ما يادآور می شود : عشق هميشه هم سرشار از شيرينی و حلاوت و عسل نيست........

باز ديشب دلم پريشان بود

شکوه هايش ز تو فراوان بود

باز هم نيش تلخ گفتارت

خنجری سينه سوز بر جان بود

از دل ابر تيره ترديد

طعنه های تو بر سرم باريد

باز ديدم دلم ترک برداشت

ديده نمناک شد تنم لرزيد

سينه لبريز شد ز حجم درد

هر کلامت کدورتی آورد

عشق نجواکنان به گوشم گفت

اينک اما  سکوت بايد کرد

باز امروز  بی قراری ها

باز هم گريه ها و زاری ها

باز فرياد من دلم تنگ است

پاسخش طعنه ها و خواری ها!!!

 


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


دوشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٢

 

درد من قحطی نان نيست

حرف من راحت جان نيست

به خدا دغدغه اين دل آزرده من

هوس خاطر و عيش گذران نيست...

درد من

ترک شيشه عشق است به سنگ ترديد

حرف من خستگی و دلزدگی است

که به عشاق نمی بايد ديد

حرف من

لنگی مرکب عشق است به هنگام سفر

و هراسيدن او

در گذرگاه خطر

اين همان حادثه ای است

که از آن می ترسيم

اين همان کهنه سوال

که همه می پرسيم

زندگی را به چه ترفند پر از شور کنيم؟

عشقمان را به چه حيلت ز بلا دور کنيم؟


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


دوشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٢

 

امروز تنها به نوشتن چند خط از سيدعلی صالحی بسنده می کنم که با حال و هوای اين روزها بسيار سازگار است.

دريغا !
همين که بوی ريحان آمد
گريبان چراغ را می گيرند : که تو ای سوسو !
چرا آن شب فتيله ات لرزيد ؟!

 


پيام هاي ديگران ()

صراحی مژگانی


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]